شیخ شقیق و هارون الرشید – رحمهما الله -
نقل است که چون شقيق قصد کعبه کرد و به بغداد رسيد هارون الرشيد او را بخواند .چون شقيق نزديک هارون رفت هارون گفت: " تويي شقيق زاهد ؟" گفت : " شقيق منم اما زاهد نيم" هارون گفت : " مرا پندي ده ".... گفت اگر در بيابان تشنه شوي چنان که به هلاکت نزديک باشي اگر آن ساعت شربتي آب يابي ، به چند بخري ؟ گفت : " به هر چه خواهد" گفت: " اگر نفروشد مگر به نيمه مِلکِ تو ؟ گفت: " ميدهم " گفت: اگر آن آب بخوري از تو بيرون نيايد چنان که بيم هلاکت بُوَد يکي بگويد : " من تو را علاج کنم اما نيمه اي از ملک تو بستانم چه ميكني ؟ گفت : " ميدهم " . شقيق گفت : " پس به چه چيزي بنازي ؛ به ملکي که قيمتش يک شربت آب بُوَد... .!
+ نوشته شده در ساعت توسط اميري . ع
|
با توكل بر خداوند منان شروع كرديم و امید است با نظرات سازنده خود ما را در ارائه مطالب مفید دیگر ارشاد فرمایید . با تشکر - امیری